اکنون که ديگر از من دوري
تنها از تو يک چيز مي خواهم ،
اينکه با صداي دل نشينت آرامم کني
و شعرهاي عاشقانه ات را به گوش دلم بسپاري
لااقل بگذار اينگونه آرام شوم !
احساس کنم که در کنارمي و تو را در آغوش خويش بفشارم
و ديگر دلتنگ بي تو بودن نباشم !
قلب و جانم فداي آن احساس پاکت
که هر چه مي گويي برايم مقدس است
آري بيا و با کلام عاشقانه ات آرامم کن ،
تا باور کنم که هنوز با عشق من همراهي
و حرفهاي دلم را آرام آرام زير لب زمزمه مي کني !
افسوس کسی نیست
تا گذشته های پر ملالم را از ذهن من بگیرد
و آینده ای پر از شادی را به قلبم هدیه کند !
افسوس کسی نیست
تا بار فراق و جدایی را از دوش من بر دارد
و کوله باری از محبت خویش را جایگزین آن کند !
افسوس کسی نیست
از من بخواهد نا گفته های قلبم را که عمریست خاک خورده سینه ام شده ،
برایش بازگو کنم و در پاسخ عشق بی پایانش را ،
نثار دل بیمارم کند !
افسوس کسی نیست
با دستان پر از مهرش ، مرا که سالهاست در انزوای خویش فرو مانده ام را ،
بیرون کشد و هستی بخشد
و در کنار من بودن را برایم به ارمغان آورد !
افسوس ...
افسوس که در این روزگار کسی نیست
جز سکوت و تنهایی و دلتنگی ، که عمری گوشه نشین قلبم شده اند
و هر روز غم را با دل من همخوانی می کنند !

با توام !
تويي که حرفهايم را مي خواني ، مي فهمي
و عشق را در قلبم فرو نشاندي
به من بگو !
دلتنگيت را در کجاي دل زمين دفن کنم
تا اينگونه پريشان حال ديدنت نباشم
طوفان غم را چگونه از دریای دلم دور سازم
تا به ساحل آرامش برسم
نمی دانم !
دلم از جدایی بیزار است و طاقتي برايم نمانده است ،
سکوتم از هر فريادي سهمگين تر شده
و خون عشق تو در رگهايم نسبت به ديروز جاري تر
دلم نمی خواهد دیگر به انتظار بنشینم
خود عشق را زنده نگه می دارم ،
و فاصله ها را برای دیدنت در هم مي شکنم ،
نديدن هايت را آويزه گوش زمان مي کنم ،
تا به او بفهمانم که روزگار هميشه اينطور نمي ماند
و آسمان نگاهم براي باري ديگر ابري نمي شود
چرا که لحظه ديدارت نزديک خواهد بود !

من هرگر نفروختم عشق را
اما خود در اين معامله فروخته شدم
و با بهايي اندک تن به بازنده شدن دادم
عشق گران بود و من که خود آفريننده عشق ، از آن کم بهاتر
ديگر مرا تاب و تواني براي ماندن نيست
تحمل از من سلب شده است
غم است که در گلوگاه حنجره بيداد مي کند
و با دستان نامرئي خويش هر روز گلويم را مي فشارد
بايد ديد چه مي شود !
همان طور در بازار عشق به عنوان برده اي عاشق سرگردانم
غلام حلقه به گوش عشق شده ام
و چاره اي نيست مرا
جز سوختن و ساختن در کنار عشق!!

اکنون که خداوند تو را به من داده خوشحالم ،
و از اينکه هميشه تو را در کنارم دارم به خود مي بالم !
چه لذت بخش است دوش به دوش تو قدم زدن ،
و از آن شيرين تر با تو همکلام شدن !
عشق قلب کوچکم را از خود بي خود کرده ، چرا که تنها تو را
در ميان ديگران باور کرده است !
کاش زودتر از اينها تو را یافته بودم ،
زيرا احساس مي کنم با عشق تازه متولد شده ام !
حال ... تو مرا ليلاي خويش مي پنداري ،
من تو را مجنون عشق مي نامم !
تو مرا براي خود مي داني ،
من نيز تو را از براي قلب خود مي دانم !
و چه زيباست لحظه رسيدن به اوج خوشبختي ،
زماني که هر دو همديگر را براي هم مي خواهيم !

او مرا عمري عاشق و ديوانه خود کرد
ولي خود مجنون کسي ديگر بود
او که حال و روز مرا نمي فهميد
چشمهاي اشکبارم براي جدا شدن از او بود
وقتي بود همه چيز رنگ دلخواه من را داشت
اما امروز همه روزهايم خاکستري شد
در خود فرو افتادم و شکستم
عشق او تا ابد بلاي روح و جانم شد
ماندنش آرزويم بود اما او رفتن را بهانه کرد
تکه هاي شکسته قلبم توشه راه سفرش شد
او رفت و مرا در اينجا تنها گذاشت
و خاطراتش را در گوشه اي از دلم جا داد
او نگاهم کرد و دلم را با خود برد
ولي خود دلش را به سينه خالي ام نداد

چگونه مي توانم از تو دور بمانم
وقتي که در هر نفسم جاي داري
و زمزمه روزانه لبهاي من تکرار اسم توست
چگونه مي توانم دلتنگ تو نباشم
وقتي که از دلتنگي سخن مي گويي
و فاصله ها بين من و تو جدايي انداخته است
چگونه مي توانم خاطراتت را از ياد ببرم
وقتي هر لحظه برايم تداعي مي شود
و اشک را بر روي گونه ام به رقص در مي آورد
چگونه مي توانم روزهاي عمرم را بدون تو سپري کنم
وقتي طلوع و غروب خورشيد بي تو زيبايي ندارد
به راستي تو بگو چگونه ...
چگونه مي توانم جدا از تو بودن را تحمل کنم
وقتي که بي محابا دوستت دارم
و بودنم را براي با تو بودن مي خواهم

چه ساده رفتي و مرا فراموش کردي
مني که ديوانه وار عاشقت بودم
و عشق را در وجود مهربان تو خلاصه مي کردم
چه بي تفاوت از کنار من و دلتنگيهايم گذشتي
و حتي براي چشمان مانده به راهم دستي تکان ندادي
گمان مي بردم که قلبت تا هميشه از آن من است
اما ندانستم که تنها عشقت سهم دلم است
و من مي مانم و روياهايي که هيچگاه تحقق نمي يابند
حال درست است که براي هميشه مرا از ياد بردي
و به دست فراموشي سپرده اي
اما من هنوزدر باور خويش به با تو بودن دلخوشم
و بدان که همين دل خوشي بهانه اي شده
تا دوباره ريسمان زندگي را در دست بگيرم و ادامه دهم

از بيان احساسات پاکم هراسي ندارم
مي نويسم هر آنچه را که در قلبم بارور شده است
نام تو را که تکرار مي کنم قلبم به يکباره مي لرزد
تو نمي داني که چقدر دوستت دارم
اما برايت مي گويم تا بداني
به وسعت آسمان آبي قلبت
و به آرامي موجهاي درياي نگاهت
چرا که عشق تو سرلوحه قلبم است
و وجودت آرامش بخش روح و جانم
مي داني چه چيزي آرزوي دلم است ؟!
اينکه تمام وجودت تا هميشه از آن من گردد
و تمام هستي تا ابد فداي بودنمان با هم شود