قصـــــرعشـــــق
|
|
اسیر تنهایی ! در قلعه محصور قلبم خواستم تنهايي را به زنجير کشم تا نا اميد از روزگار نباشم ! آرزوهايم را در خاکش خواباندم تا هوسي در سر نداشته باشم ! تمام خاطراتم را به دست باد سپردم تا دلتنگ تو نباشم اما نشد ... که همه اش خواب و خيال بود ! چون لحظه اي که ياد تو مي افتم نفس در سينه ام حبس مي گردد هوا براي تنفسم کم مي شود چشمهايم مي لرزد و دانه هاي بلورين اشک بر روي گونه ام مي غلتد و همانجا مي ميرد ! در اين دنيا دلخوشي هايم کم نيست اما تو را که ندارم انگار هيچ دلخوشي برايم نيست ناخوش مانده ام چون چهره ات از خاطرم رفتني نيست ! حال با همه اينها تنهايي مرا در دام خويش کشيد و اميدم را از من گرفت خاطرات با تو بودن آزارم داد آرزوهايم همه بر باد رفت وحسرت عشق تو به دلم ماند ! نوشته اي از بهاره و سعید | پنجشنبه 14 آبان1388 | 13:45 | |
شوق دیدار اختيار قطره هاي اشکي که از شادي حضورت به روي گونه ام مي غلتد با من نيست ! اختيار تپش قلبم که صدايش سکوت سهمگين اطرافم را ويرانه کرده است با من نيست ! نمي خواهم بگويم تقصير توست که اينگونه ام بلکه تقصير روزگار است که تو را از من دور مي سازد و دور از انتظار به يکباره تو را به من مي رساند ! چگونه قلم را در دست بگيرم و بنويسم وقتي که دستانم مي لرزد و قدرت نوشتن ندارد ! خوب مي دانم که نيازي به نوشتن احساساتم نيست برق نگاهم و تپش قلبم هر آنچه را که مي خواهم بازگو مي کند اما دل به شوق ديدارت مي خواهد بنويسد ! مي گويد چقدر خوشحالم از اينکه بعد از مدت ها تو را در کنار خود دارم و اين دنيا را بدون تو هرگز نمي خواهم ببين که چقدر دوستت دارم ! هنوز قلم از شادي حضورت در دستانم بي محابا مي لرزد و از خود گذشتگي احساسم نسبت به تو را نثار تن کاغذ مي کند ! نوشته اي از بهاره و سعید | پنجشنبه 7 آبان1388 | 20:0 | |
|