قصـــــرعشـــــق
|
|
اگر فردا بیایی ... آمدن فردا آنقدرها هم دير نيست براي به بار نشستن تمام آرزوها ... تا چشم برهم زدني فردا مي آيد و تو نيز همراه آن رهسپار اين ديار مي شوي ! گفته ام کوچه ها را مزين کنند ، گلها را آب دهند که تو مي آيي طراوت عشق را احساس کني قلبم چه قابل دارد تو که بيايي همه چيز روبراه مي شود دل اسير عشق مي شود تمام لحظه هايم جان مي گيرد و از حضورت لبخند بر لبانم مي نشيند صداي قلبم را مي شنوم که عاشقانه مي تپد واي اگر فردا بيايي چه غوغايي درونم بر پا مي شود ! اما چرا امشب اينقدر طولاني شده و چشمانم به خاطر ديدارت خواب را باور ندارد ؟ شايد به اين خاطر که مي داند فردا تنها يکبار در طول زمان اتفاق مي افتد ! ولي بهر حال ، براي خداحافظي با تنهايي و به هم رسيدن دلها آمدن فردا آنقدرها هم دور نيست ... نوشته اي از بهاره و سعید | پنجشنبه 10 دی1388 | 13:30 | |
نمی دانم ! مرا آيا هنوزم دوست داري را نمي دانم ! ولي من بيشتر از بيشترها ، تو را دوستت دارم مرا در خاطرت داري زماني را نمي دانم ! ولي من حال نيز ، تو را در خاطرم دارم که شبها در دعاهايت دعايم مي کني آيا نمي دانم ! ولي هر شب ، تو هستي در دعاهايم که روزها در نگاهت وصل ديدار است نمي دانم ! ولي شوق حضورت هست ، مادام در نگاه هايم مرا از ياد خواهي برد نمي دانم ! ولي من تا آخر جانم ، يادت را به ذهن دارم که آيا ميرسم روزي به وصل عشق نمي دانم ! ولي هست اين اميد ، در آرزوهايم نوشته اي از بهاره و سعید | پنجشنبه 3 دی1388 | 14:0 | |
|