تبليغاتX
چه بي رحمند ثانيه ها ! زماني که هر دو دوش به دوش هميم و چه تلخ آور ! سکوتي که بين من و تو حکم فرماست ... کاش ثانيه ها کمي ديرتر فرا روند و سکوت بين ما شکسته شود ، تا بيشتر گرمي وجود هم را دريابيم
قصــرعشــق

قصــرعشـق





قصه عاشقانه  

 

همه چیزم را به غارت برده ای ، حتی قلب مرا

ببین که چگونه جای خالی اش میان سینه ام پیداست

 

دستانت را که دور گردنم حلقه می کنی ،

یا وقتی که مرا در میان بازوانت جای می دهی ..

انگار تمام دنیا مال من می شود !

مثل یک قصه عاشقانه ،

زندگی من از حضور عطر نفسهایت دگرگون می شود ..

نگاهم را به نگاهت می دوزم ،

دستانت بی اختیار صورتم را لمس می کند ..

حسی شیرین میان رگهای تنم موج می زند ،

همان لحظه چشمهایم را می بندم ..

دلم می خواهد سرم را بر روی شانه ات بگذارم ،

یا که خودم را در آغوشت بیندازم

و تو مثل همیشه مرا عاشقانه لمس کنی ،

یا که مثل یک کودک مرا به خوابی شیرین دعوت کنی ..

اینها همه که گفتم رویا نیست !

رویایی که هرگز نمی توانم حتی در خواب هم به آن برسم ،

بی تو بودن هیچ گاه در ذهن و قلبم جاری نیست ..

زیرا باورم شده هر کجا که باشم ،

تو با من قدم برمیداری ، شانه به شانه ام ..

می خندی همراه خنده هایم ،

و من مست می شوم از این همه با تو بودن ام ..

 

 

برای خواندن تمام نوشته های قصرعشق اینجـــا کلیک کنید

 

  

نوشته اي از بهاره و سعید | جمعه 22 اردیبهشت1391 | 12:30 | |