
چشمهايم به پنجره است و مي بينم نوري را که از چهره ات مرا به سوي خود مي خواند
ديدمت ، يافتمت ، تنها در يک لحظه رفتي و خاموش شدي ...
عطرت را به همراه نقشي از چهره ات بر جاي گذاشتي
اما ندانستي که اين ها را بر دل زخميم مرهمي نيست
هنوز طنين صدايت در گوشم زنگ مي زند ...
اشک و دردي که از دلم سرچشمه مي گيرد بر روي گونه ام مي غلتد و تو نيستي
نيستي که با تبسمت مرهمي باشي به روح زخم خورده ام ...
باشد ، اگر تو چنين مي خواهي که در فراقت بسوزم ، مي سوزم و فنا مي شوم
چون در نيستي عشقت را بهتر درک مي کنم و بي تابت مي شوم
چشمهايم هنوز به پنجره است تا تو بيايي
و با نواي دل نشين صدايت ، جاني تازه به کالبد در هم شکسته ام ببخشي
چشمهايم هميشه به پنجره مي ماند ...

ايستاده ام و سوسوي غريب يک ستاره را مي نگرم
دراين انديشه ام که آيا تو هم به او مي نگري
يا شايدم به قبل نگريسته اي و من او را حال
کاش مي شد امشب با هم ، در کنار گلهاي باغچه بوديم
آنقدر از دل مي گفتيم تا که گل خسته شود
آن زمان عطر احساس من و تو تا اوج هوا حس مي شد
حيف که خيالي بيش نيست ، همچنان خيره به آن ستاره ام
زير لب مي گويم : اي کاش ...

تو بهتر از هر کس مي داني درون من چه مي گذرد
و حتي عشق را در چشمان عطش زده ام ديده اي ...
تو مي داني که اگر قلبم هنوز تپش دارد به خاطر وجود توست
حتي زماني که تو را مي بينم تپش قلبم رو به فزوني مي گذارد
و مرا ياراي مقاومت در برابر تپش تند تند قلبم نيست ...
تو مي داني که هر روز به انتظار آمدنت ثانيه شماري مي کنم
و تا تو را در کنار خود احساس نکنم يک لحظه آرام و قرار ندارم ...
تو مي داني و همه مي دانند که اگر هنوز نفس مي کشم از برکت وجود نفسهاي توست
که تاکنون اميد زندگي را به قلبم هديه کرده است ...

چگونه فرياد کنم آغاز سالهاي نبودنت را
چگونه بشکنم بغض هاي خفته در گلويم را
نمي دانم ، راهي نمي يابم تا فرياد بزنم که نيستي
و بشکنم بغضم را که در گلو مدفون شده که بازگرد
سالهاي نبودنت گذشت و اکنون دوباره مي گذرد
و من در انتظار سالي هستم که آغاز شود با بودنت

روزي آمدي و دل را تسخير کردي
بعد از آن رفتي
ولي دل هنوز به انتظارت نشسته است
درش را به روي هيچ کس نگشوده است
در گلو سکوتي مبهم است
بيا اين سکوت را در هم شکن
دل را با خود همراه کن
آن را از اسارت تن رها کن
چرا که هنوز چشم به راهت نشسته است
زمان گنگ مي شود و من گم مي شوم در هياهوي خيال
و تو را مي بينم در کنار خود
به سوي من مي نگري با همان لبخند هميشگي
و مي بينم دستانت را در دستان خود
دوباره زمان گنگ مي شود و من دوباره گم مي شوم
اين بار در واقعيت و دور از خيال
و مي بينم خود را در گوشه اي از اتاق
و باور مي دارم جدا از تو بودن را
و خيسي برگه دفتر خاطراتم که با چشمه ديده ، تر گشته است
و سنگيني تنهايي را که بر ستون فقراتم بيداد مي کند