قصـــــرعشـــــق
|
|
از رفتنت در خود شکستم !
از رفتنت در خود شکستم ! بی آنکه بخواهم باعث شدی که در کنار تو بودن را با تنهايي معامله کنم و از تو تنها چيزي که برايم به جا ماند خاطرات شيرين با تو بودن بود و اين شکستن بابت رفتن تو ، پايان تمام حقايق زندگيم بود ! کاش شکستنم را ديده بودي کاش بودي و مي ديدي که هنوز با ديده پر ز اشک چشم به در دوخته ام هنوز با تمام وجود حست مي کنم ، حس با تو بودن و در کنار تو بودن ! حال که نيستي با تنهايي خو گرفته ام دردهايم را براي ديوار زمزمه مي کنم تا کمي غم دلم در فراقت سبک شود نمي دانم آيا بازمي گردي ؟ آيا فرصت شيريني ديگر را به من هديه مي کني ؟ کاش مي آمدي و اين بار با تو بودن را با تنهايي معامله مي کردم هر شب بالشم از اشک ديده خيس است ياد تو تنها خوابيست که هر شب به چشمان خسته من مي آيد ! هر شب احساس مي کنم که در کنارم هستي اما هنگامي که چشم باز مي کنم و خود را تنها مي بينم جاي خاليت را در آغوش مي فشارم و هاي هاي مي گريم چه لحظه هاي شيريني را با تو گذراندم ! و حال لحظه هاي زيباي عمر من تبديل به روزهاي غمگيني شده است که مرا به اوج نابودي مي کشاند ! با تمام وجود مي دانم که ديگر باز نمي گردي اما باز مي گويم با بغضي در گلو ، که از رفتنت در خود شکستم و من ساده هنوز اميدوار با تو بودنم ! نوشته اي از بهاره و سعید | شنبه 14 مرداد1385 | 18:42 | |
|