
اين روزها در حسرت چه آرزوهاي غريبي نشسته ام
تا دوباره به تو برسم ...
گريه است که امانم را بريده است ...
آيا آرزوهايم حقيقتي را در بر خواهد داشت يا نه؟ ...
شبها غربتي تلخ را برايم به ارمغان مي آورد
اما آيا غربتي تلخ تر از فراق تو هم مي تواند باشد؟ ...
اگر شب تاريک است
روز روشني در پس آن به انتظار نشسته
اما در تاريکي شب عشق تو
چه روزي به انتظار نشسته است؟ ...
آيا روزي هست
يا فقط از عشق تو تيرگي دوريت سهم من است؟ ...
نمي دانم ... اما ... اما به من بگو
آيا به تو خواهم رسيد
در اين روزهاي پر حسرت؟ ...
دوستت مي دارم ... دوستم بدار
مثل پرستو ... لانه را
مثل عشق ... شيفتگي را
مثل ماهي ... آب را
دوستت مي دارم دوستم بدار
مثل زمين ... درخت را
مثل بهار ... ابر را
مثل زخم ... درد را
دوستت مي دارم ... دوستم بدار
* پرویز ابوالفتحی *

گفتمش: دل ميخري؟! ........ پرسيد چند؟! ............ گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.
خنده کرد و دل ز دستانم ربود ..... تا به خود باز آمدم او رفته بود .......
دل ز دستش روي خاک افتاده بود ........ جاي پايش روي دل جا مانده بود

روزها سپري شد و ايام گذشت و غبار زمانه بر تن خاطراتم نشست
قصه کوچه باغ گيلاس ها ، آن همه شکوفه هاي زيبا آن همه عطر ، آن همه فصل بهار
آن همه عشق ، يادگار زيبا ز يار باز افتاد گذرم يک روز به همان کوچه
کوچه اي پر راز ، پر از پرهاي پرواز ، پر از خاطراتي زيبا روزهاي شيرين به رنگ شکوفه هاي رنگين
آسمان ديدني است ، هر چند دور ، چقدر آبي است ، اما رازيست
که در کنار شکوفه ها آسمان نيز لمس کردنيست
کوچه ساکت و خلوت ، اما پر از راز است ، پرنده خيال من نيز در اوج پرواز است
دل تنگ خاطراتم از يار هيچ اثر نيست ، کوچه همان کوچه است اما ردي ز پاي يار نيست
خم شدم و نشستم ، بوسه ز خاک گرفتم ، خاک نبود ، نديدم آنچه به لب گرفتم
تصويري از گلي را من در ميان گرفتم گفت : که مي شناسي ام؟ ، من کي ام و من چي ام؟
يار اگر خاک شود عشق بيدار شود آن همه فصل بهار ، آن همه عطر نگار ، باز پديدار شود![]()