
يک قطره اشک دل افسرده
در گوشه چشمم لنگر انداخته است
و هيچ خيال فرو ريختن ندارد ...
فکر مي کنم شايد دلش شکسته است
از اينکه همه ي آن اشک ها با آهنگ مردند ! ...
ولي او بايد در دامن سکوت
بدون هيچگونه تشريفات بميرد ...
دلم ... دلم هيچ نمي خواهد
که قلب آخرين قطره اشک دل شوريده ام را بشکنم ...
با دستمال سپيدم که تنها يادگار اوست آهسته پاکش مي کنم ...
آن وقت .. آن وقت هيچ : جنون ! جنون مرگ
مرگ عشق ناتمامي که همانطور ناتمام ماند ...
با اشک گمشده در دستمال سپيدم حرف مي زنم

بدان که زندگي من
بدون حضور تو
هيچ مفهومي
نخواهد داشت ...
چرا که با بودن تو
هم من کامل مي شوم
هم اين زندگي ...
بازگرد و دستانت را
در دستان خسته من
بگذار ...
احساست را
با احساس من
آميخته کن ...
عشق ما را
به هم پيوند مي دهد ...
نگاهت را
به من بازگردان
و ببين
که در نگاه خسته ام
هزار شوق تمناست
تمناي با تو بودن ...
آري بدان
بي حضور تو
کلبه ي ويران دلم
آباد نخواهد بود ...
پس بازگرد
آري بازگرد ...
امشب دلم گرفته است
مي خواهم از گرفته هاي دلم برايت بگويم
از ابرهاي تيره اي که با نسيم خيانت به آسمان دلم آوردي
مي خواهم گريه کنم اما نمي توانم ...
مي خواهم تو را به ياد بياورم ...
و با نگاه چشمان تو تا به صبح مژه بر هم نزنم
اما افسوس ... گذشت دقايق چهره ات را از ياد من برده اند ! ...
مي خواهم اولين ساعتي که نگاهم کردي را
به ياد بياورم ... اما افسوس ...
آخرين نگاه تلخ و سرد تو نمي گذارد ! ...
مي خواهم اولين دقايق با تو بودن را
به ياد بياورم ... اما افسوس ...
مي خواهم از گرفته هاي دلم برايت بگويم
اما نه! دلم نمي آيد ...
مي ترسم آسمان آفتابيت را ابري سازم ...