قصـــــرعشـــــق
|
|
زمان ... زمان گنگ مي شود و من گم مي شوم در هياهوي خيال و تو را مي بينم در کنار خود به سوي من مي نگري با همان لبخند هميشگي و مي بينم دستانت را در دستان خود دوباره زمان گنگ مي شود و من دوباره گم مي شوم اين بار در واقعيت و دور از خيال و مي بينم خود را در گوشه اي از اتاق و باور مي دارم جدا از تو بودن را و خيسي برگه دفتر خاطراتم که با چشمه ديده ، تر گشته است و سنگيني تنهايي را که بر ستون فقراتم بيداد مي کند نوشته اي از بهاره و سعید | سه شنبه 18 دی1386 | 8:14 | |
|