زمان گنگ مي شود و من گم مي شوم در هياهوي خيال
و تو را مي بينم در کنار خود
به سوي من مي نگري با همان لبخند هميشگي
و مي بينم دستانت را در دستان خود
دوباره زمان گنگ مي شود و من دوباره گم مي شوم
اين بار در واقعيت و دور از خيال
و مي بينم خود را در گوشه اي از اتاق
و باور مي دارم جدا از تو بودن را
و خيسي برگه دفتر خاطراتم که با چشمه ديده ، تر گشته است
و سنگيني تنهايي را که بر ستون فقراتم بيداد مي کند