شب هنگام است نگاه سکوت کرده تا در تبسم يک لحظه ناب تجسم يک عشق اميد ديدار زيبايي دو چندان يابد شب هنگام است آسمان ستاره باران شده هر ستاره اي نگاهي از من به سوي تو روانه کرده نمي دانم اين سکوت دلبستگي اين نبض بي صدا اين عشق بي ريا اين دوري بي ما چه خواهد کرد؟ اما دل سوداي بودن ما مي خواهد و انتظار ديدنت ترانه شبهاي من کاش خورشيد مي دانست سکوتم در غروبش پنهان شده که هر صبح با طلوع دوباره اش بانگ فرياد حسرت دلم شده کاش مي شد براي ترديدهاي دنيا صداقت گم شده را بيابم مي دانم در سکوت چشمهاي تو تمام انتظار رنگ ديگر خواهد شد اما به يک سوالم پاسخ گو تو براي دلي که براي هر تپش يک رنج ، يک سکوت يک فرياد بي فرجام نهفته براي دنيايي که هيچ چيزش دلم را آرام نکرد مي تواني مرهم آرامشم باشي؟ باز بي انصاف شدم فراموش کردم آمدم براي آرامشت اما ... کاش من نيز آرام شوم اما در سکوت دلم هميشه عشق تو را زيباترين لحظه بودن خواهم ديد بمان با من اي مهربانترين و بدان که بي دليل تر از تمام دليلها ... دوستت دارم ... که دوست داشتن را دليلي نيست آري ...
×××××××××××
آسمان خاکستري ست و من که خيره به آسمان مي نگرم و افکار پريشانم که باز به سوي معبود قلبم سوق يافته اند در اين انديشه ام که آيا تو هم به من مي انديشي يا نه؟ قلبم با ياد تو آرامشي عجيب مي يابد گويي لحظه مرگ است هيچ آرزويي ندارم جز خوشبختي تو چه با من و چه بي من ولي من فقط و فقط با تو خوشبختم تو برايم عشقي والايي که به آن افتخار مي کنم مي ترسم ... مي ترسم نگاهي يا ندايي شيطاني تو را از من بربايد مي ترسم دستان گرمت را ديگر لمس نکنم مي ترسم امشب که ميروي فردا ديگر صدايت را نشنوم فکر جدايي وجودم را به لرزه مي اندازد عاشقانه دوستت دارم ...
..::چند نفر به قصر عشق سر زدن ؟::..
بازديدهاي دوستان: