قصـــــرعشـــــق
|
|
چشمان بارانی چشمانم به هر کجا که روانه مي شود در جستجوي توست چرا که مدتهاي طولانيست از تو و نگاهت دور مانده است دور دست ها را مي نگرد شايد نشانه اي از رد پاهايت را بر سنگفرش ها ببيند شايد بار ديگر به خاطر عشق تو را بيابد ! هر گاه که از خيابانهاي بي عبور مي گذرم و رهگذري در حال عبور است ناخودآگاه بوي تن تو به مشامم مي رسد و گمان مي برم آشنايي ديرين است هراسان به سويش مي نگرم دل من چه ساده و خوش است که باور دارد هنوز هستي و تو را در ميان ديگران مي کاود ! مسافتها را بدون تو يکي يکي طي مي کنم و هوا را با حرص مي بلعم مرا چه به زمين ! دلم با آسمان بودن را مي خواهد ، شايد اينگونه يافتن تو هم آسان تر شود آزرده شدم بس که عمق عشق تو را ديدم ، اما تو را نديدم خسته شدم از اينکه راههاي طولاني را طي کردم ، اما تو را نيافتم ! اما چه می توان کرد وقتی که ديگر اختيار چشمان بارانيم با من نيست چون هميشه و در همه جا در جستجوي توست هر چند که يافتنت آسان نيست ! نوشته اي از بهاره و سعید | سه شنبه 28 مهر1388 | 13:10 | |
|