قصـــــرعشـــــق
|
|
غزل خداحافظی بی خداحافظی می روم آنطور که نه رفتنم را ببینی و نه دیگر صدایم را بشنوی مگر برای تو هم فرقی می کند ماندن یا رفتنم ماندنم چه سود دارد وقتی که تو را ندارم همان بهتر که بروم ! من که می خواهم قدم در راه رفتن بگذارم پس غمهای تو را هم با خود می برم تا لحظه ای دلت را نسوزاند خاطرات با تو بودن را هم می برم تا مبادا با یادشان چشمه چشمانت را بخشکاند ! از اینجا دلگیر و خسته شدم چون عشق تو مانند قماری بود که بازنده اش من بودم ! دلم به دلت وفادار مانده اما چه فایده که دلت در گروی کسی دیگر است چیزی از تو نمی خواهم تنها حس دوست داشتنت را همراه خود می برم با کوله باری از دردهایم ! آرام آرام زیر لب غزل خداحافظی را برای دلم زمزمه می کنم زیرا خوب می دانم که اینجا دیگر کسی نیست تا چشم انتظار بازگشتم باشد ! قدم در راه بی مقصد می گذارم شاید کسی ، جایی دیگر منتظرم باشد کسی که قدر عشق مرا بداند و با سنگ بی محبتی دلم را نشکند ! شاید ... نوشته اي از بهاره و سعید | پنجشنبه 28 آبان1388 | 14:15 | |
|