قصـــــرعشـــــق
|
|
بی تو
مژه هایم سنگینی می کند دلم می خواهد چشمانم را ببندم و لحظه ای دور از این هیاهوی زندگی باشم اما مگر یاد تو می گذارد ! هر لحظه یاد تو ، اسم تو ، نگاه تو در ذهنم تداعی می شود و من نمی توانم ثانیه ای را به تو فکر نکنم و آرامش یابم ! به هر سو که می نگرم تو را در آنجا می یابم اما خوب می دانم که رویایی بیش نیست ! با خود می گویم بگذار که یادش در ذهنت بماند همچون شبهای دیگر چشمانم را می بندم ! خود را در باغی سبز می بینم که درختهایش سر به فلک کشیده و تو را در آن دور دست که بر روی نیمکتی از برگریزان نشسته ای نگاهم می کنی و لبخند می زنی ! قلبم از شوق دیدارت می تپد دوان دوان به سوی تو می آیم تا دستانت را لمس کنم و تو را در آغوش خویش بگیرم اما تا دو سه قدم مانده به تو چشمهایم باز می شود و من خود را در تاریکی فرو افتاده شب می بینم ! با دست ، خیسی گونه هایم را لمس می کنم در می یابم که حتی خواب هم با من دشمنی دارد که نمی خواهد دور از واقعیت تو را به من برساند ! سکوت حکمفرما می شود ، دوباره به خواب می روم اما این بار با چشمانی باز به روی حقیقت تلخ بی تو بودن !
نوشته اي از بهاره و سعید | یکشنبه 18 مرداد1388 | 21:30 | |
|