قصـــــرعشـــــق
|
|
شوق دیدار اختيار قطره هاي اشکي که از شادي حضورت به روي گونه ام مي غلتد با من نيست ! اختيار تپش قلبم که صدايش سکوت سهمگين اطرافم را ويرانه کرده است با من نيست ! نمي خواهم بگويم تقصير توست که اينگونه ام بلکه تقصير روزگار است که تو را از من دور مي سازد و دور از انتظار به يکباره تو را به من مي رساند ! چگونه قلم را در دست بگيرم و بنويسم وقتي که دستانم مي لرزد و قدرت نوشتن ندارد ! خوب مي دانم که نيازي به نوشتن احساساتم نيست برق نگاهم و تپش قلبم هر آنچه را که مي خواهم بازگو مي کند اما دل به شوق ديدارت مي خواهد بنويسد ! مي گويد چقدر خوشحالم از اينکه بعد از مدت ها تو را در کنار خود دارم و اين دنيا را بدون تو هرگز نمي خواهم ببين که چقدر دوستت دارم ! هنوز قلم از شادي حضورت در دستانم بي محابا مي لرزد و از خود گذشتگي احساسم نسبت به تو را نثار تن کاغذ مي کند ! نوشته اي از بهاره و سعید | پنجشنبه 7 آبان1388 | 20:0 | |
|