قصـــــرعشـــــق
|
|
اسیر تنهایی ! در قلعه محصور قلبم خواستم تنهايي را به زنجير کشم تا نا اميد از روزگار نباشم ! آرزوهايم را در خاکش خواباندم تا هوسي در سر نداشته باشم ! تمام خاطراتم را به دست باد سپردم تا دلتنگ تو نباشم اما نشد ... که همه اش خواب و خيال بود ! چون لحظه اي که ياد تو مي افتم نفس در سينه ام حبس مي گردد هوا براي تنفسم کم مي شود چشمهايم مي لرزد و دانه هاي بلورين اشک بر روي گونه ام مي غلتد و همانجا مي ميرد ! در اين دنيا دلخوشي هايم کم نيست اما تو را که ندارم انگار هيچ دلخوشي برايم نيست ناخوش مانده ام چون چهره ات از خاطرم رفتني نيست ! حال با همه اينها تنهايي مرا در دام خويش کشيد و اميدم را از من گرفت خاطرات با تو بودن آزارم داد آرزوهايم همه بر باد رفت وحسرت عشق تو به دلم ماند ! نوشته اي از بهاره و سعید | پنجشنبه 14 آبان1388 | 13:45 | |
|